سيد محمد -
|
[آرشيو نشده ها] ساعت 3:36 عصر سهشنبه 20/1/1387 سنگ قبر زرد ديدم شتابان ميروي ، گفتم کجا؟ يکدم بمان آن روز رفتي بعد از آن ، شد خيره چشمانم به در (رهگذر)
![]() ¤ نويسنده: سيد محمد
![]() ساعت 12:7 عصر چهارشنبه 14/1/1387 محمد اسماعيل غافل مازندراني /متخلص به غافل/خوشنويس،دبير و شاعر/قرن 11 ه.ق/وفات 1097 ه.ق
وي از زادگاهش (مازندران) به هند کوچيد و به دربار اورنگ زيب شاه گورکاني(1118-1068 ه.ق ) راه يافت .وي انواع خطوط (نسخ ، نستعليق،ثلث، ريحان و رقاع ) را نيکو مي نوشت و آورده اند اوراقي از قرآني به خط ياقوت مستعصمي (متوفي 656 ه.ق) در کتابخانه ي اورنگ زيب را که تباه شده بود چنان استادانه بازسازي کرد که هيچ کس، حتي اورنگ زيب که در کتابت قرآن ماهر بود نتوانست بخش هاي نو و کهنه ي آن را از هم تشخيص دهد .وي در انشاپردازي نيز ماهر بود و دبير خاص پادشاه گورکاني بود.وي به مکه نيز سفر نمود.وي از دوستان بختاورخان (مؤلف کتاب مرآة العالم ) بود.اشعار و نوشته هاي وي توسط فرزند ناخلفش از بين رفت.بعضي از اشعار وي در تذکره ها پراکنده است.در تذکره ي روز روشن، نام وي حاجي محمد اسماعيل غافل سيستاني ذکر شده است.
عمر شد صرف جنون خطم از هفت قلم
تا شوم زين هنر از محنت گيتي آزاد
گفتم از ياري خط ، تنگ در آغوش کشم
نوعروس امل و شاهد گلرنگ مراد
ضعف پيري چو قوي گشت ، قوا ماند ضعيف
طاقت افتاد ز جولان و هوس رفت به باد...¤ نويسنده: سيد محمد
![]() ساعت 1:34 عصر جمعه 3/12/1386 بازم سلام خيلي وقته ميخوام تو وبلاگم بخش معرفي شعرا رو راه بندازم ، ولي واسه نوشتن تنبليم ميشه.حالا امروز چند بيت قشنگ واستون مينويسم که حالشو ببريد.سعي ميکنم از دفعه ي ديگه مفصل تر و همراه با شرح حال کامل شاعر باشه.امروز 2 تا 2بيتي از «شاه نعمت الله ولي» رو واستون مينويسم: شاه نعمت الله ولي در سال 731 هجري قمري در حلب متولد شد.شيخ رکن الدين شيرازي نخستين استادي بود که علوم مقدماتي را به وي آموخت.بعد از آن شيخ شمس الدين مکي دومين آموزگاري بود که شاه نعمت الله را با رموز علم بلاغت آشنا کرد.او در دوره اي متولد شد که عرفان و حکمت راه بلندي را طي کرده بود.وي در 100 سالگي به ديار باقي شتافت و در ماهان کرمان که اکنون يکي از زيارتگاههاي معروف مريدان و عاشقان راه حق است ، مدفون شد. اي آنکه طلبکار خدايي ، به خود آ از خود بطلب، کز تو خدا نيست جدا اول به خود آ ، چون به خود آيي ، به خدا اقرار بياري به خدايي خدا ....................................... تا داروي دردم سبب درمان شد پستيم بلندي شد و کفر ايمان شد جان و دل و تن هر سه حجابم بودند تن دل شد و دل جان شد و جان جانان شد
¤ نويسنده: سيد محمد
![]() ساعت 9:43 صبح سهشنبه 8/8/1386 دوباره سلام ياد باد آنکه در آغوش توام منزل بود نام تو روشني و رونق اين محفل بود (رهگذر) ![]() ¤ نويسنده: سيد محمد
![]() ساعت 1:28 عصر پنجشنبه 22/6/1386 خيلي وقتا فکر مي کنيم که خيلي تنهاييم. فکر مي کنيم تو اين دنيا بدشانس تر از ما نيومده. فکر مي کنيم هيچکس به فکر ما نيست، هيچکس کاري واسه ما انجام نميده. کسي مراقب ما نيست و .... ولي اگه يکم به خودمون فکر کنيم و ببينيم که آيا ما آدم مفيدي واسه اطرافيانمون بوديم يا نه...آيا مشکل کسي رو حل کرديم؟آيا درد کسي رو دوا کرديم؟....يا نه...اونوقت راه بهتري رو براي جبران و بهبود نواقص خودمون پيدا مي کنيم....
اي که شکايت کني از بدي روزگار هست مرا يک سخن با تو، که آيد به کار در عجبم من کيَم؟ کز همه کس شاکي ام گر نرساندم به کس خيري از آغاز کار دفتر اعمال خويش کاش نبينم که واي دانم اگر بينمش گريه کنم زارزار عشق و محبت ز توست، کينه و نفرت ز توست هم چو خزان مي شوي، هم شوي همچون بهار آب تويي، سد تويي،خوب تويي، بد تويي آن دل چون آينه ، مُرد چو بي دين شدي بندﮤ شيطان شوي ، خرمن ويران شوي گر عدوي جان شوي، کِي کندت کس مهار؟ کشتي ترديد شد، در دل درياي عشق طعمه ي امواج در، حادثه ي مرگبار دانه ي خُردي که شد، خوار زير پاي تو سرو سهي گشت و هست، پادشه اقتدار در عوض انتقام حال زير پاي او مفرش تو راحت است از کَرم کردگار قطرﮤ آبي که کرد ، دانه، شه اقتدار سيل خروشان چو گشت ، سست شد آن پايدار رمز سعادت بجوي در دل قرآن، که کرد حافظ شيرين سخن، توصيه ها بيشمار گه به خرابات رو، گه به سراي من آي نامه برِ يار بر ، نامه اي از يار آر محنت قلبش نگفت، رهگذر راستگوي غمکده اي گر سرود، بود يکي از هزار رهگذر ار راست گفت ،هر آنچه مي بايست گفت درّ کلامش ستان ، توشه ي اين ره گذار ¤ نويسنده: سيد محمد
![]() ساعت 1:19 عصر دوشنبه 12/6/1386 امروز که از محبس عشق آزادم گوشي نبود که نشنود فريادم محبوس بدم در قفس عشوه ي يار امروز فراغ من مبارک بادم تنهايي و غربت سبکبالان به تا دل به وفاي بي وفايان بستن من خفته بدم به ناز در بستر عشق کاووس من آخر شد و بيدار شدم معشوقه ي فاني چه نصيبي دارد؟ دل مي برد و دل به تو مي نسپارد يا جان طلبد در عوض ناز رخش يا دست خود از عشق تو بر مي دارد از فراق يار ارچه بسي ناليدم با قرب دلم به قلب او، باليدم ناپاکي قلب او نمي دانستم ناخواسته دل به قلبش آلاييدم آنان که گرفتار رخ يار شدند از سحر لبش مخبر اسرار شدند افسونگر دل ها چو همه رسوا کرد از عشق رميدند و چه بيزار شدند دلداده نشو تا که ندادندت دل اين گونه کن افسون سواحر باطل فرهاد نشو تا که نشد او شيرين مجنون نشد الا بر ليلي ، عاقل افسون سخن گر اينچنين باب شود سنگ آب شود، روي، زر ناب شود دندان و لب و زبان چو انباز شوند جادو کند و غلامک ارباب شود يا رب کرمي کردي و غربت دادي شکر تو کنم شبانه در اين وادي گم مي نشود رهگذر اندر ره خود مقصد چو تويي و هم تويي ام ، هادي
( رهگذر ) ¤ نويسنده: سيد محمد
![]() ساعت 9:54 صبح چهارشنبه 7/6/1386 من مي روم و قلب تو آزاد کنم کن ياد ز من چون ز تو من ياد کنم شيريني ات آنچنان هويداست که من شرم آيدم ار ديدن فرهاد کنم شلاق سکوت من نه از سنگدليست مهر خمشي زد به دهانم تقدير من زآتش عشق در پي گرما بودم جز دود نديدم که همان کورم کرد اي کاش زبانم چو دلم شاعر بود اي کاش ندانسته نمي ناليدي عاشق کشي از تو بود يا از خود من؟ دانم فقط اين ، کز عشق بيزار شدم کاشانه ي اين رهگذر سوخته دل از صاعقه ي دوري تو ويران شد ( رهگذر )
¤ نويسنده: سيد محمد
![]() 3 ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
![]() | خانه :: بازديد امروز :: :: بازديد ديروز :: :: کل بازديدها :: :: درباره من :: سيد محمد[20] بپرسيد تا بگم :: لينک به وبلاگ :: :: آرشيو :: :: اوقات شرعي :: :: لينک دوستان من:: پيمان دانلود :: لوگوي دوستان من:: :: خبرنامه وبلاگ ::
:: موسيقي ::
| ||||||||||||||||||||