محبس عشق -
|
ساعت 1:19 عصر دوشنبه 12/6/1386 امروز که از محبس عشق آزادم گوشي نبود که نشنود فريادم محبوس بدم در قفس عشوه ي يار امروز فراغ من مبارک بادم تنهايي و غربت سبکبالان به تا دل به وفاي بي وفايان بستن من خفته بدم به ناز در بستر عشق کاووس من آخر شد و بيدار شدم معشوقه ي فاني چه نصيبي دارد؟ دل مي برد و دل به تو مي نسپارد يا جان طلبد در عوض ناز رخش يا دست خود از عشق تو بر مي دارد از فراق يار ارچه بسي ناليدم با قرب دلم به قلب او، باليدم ناپاکي قلب او نمي دانستم ناخواسته دل به قلبش آلاييدم آنان که گرفتار رخ يار شدند از سحر لبش مخبر اسرار شدند افسونگر دل ها چو همه رسوا کرد از عشق رميدند و چه بيزار شدند دلداده نشو تا که ندادندت دل اين گونه کن افسون سواحر باطل فرهاد نشو تا که نشد او شيرين مجنون نشد الا بر ليلي ، عاقل افسون سخن گر اينچنين باب شود سنگ آب شود، روي، زر ناب شود دندان و لب و زبان چو انباز شوند جادو کند و غلامک ارباب شود يا رب کرمي کردي و غربت دادي شکر تو کنم شبانه در اين وادي گم مي نشود رهگذر اندر ره خود مقصد چو تويي و هم تويي ام ، هادي
( رهگذر ) ¤ نويسنده: سيد محمد
![]() 3 ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
![]() | خانه :: بازديد امروز :: :: بازديد ديروز :: :: کل بازديدها :: :: درباره من :: سيد محمد[20] بپرسيد تا بگم :: لينک به وبلاگ :: :: آرشيو :: :: اوقات شرعي :: :: لينک دوستان من:: پيمان دانلود :: لوگوي دوستان من:: :: خبرنامه وبلاگ ::
:: موسيقي ::
| ||||||||