غزلي از سعدي -
|
ساعت 7:21 عصر شنبه 3/6/1386 يک غزل بسيار زيبا از شيخ اجل ، سعدي شيرازي رو مي نويسم که حتما شما رو هم مثل من تحت تاثير قرار ميده.
ز اندازه بيرون تشنه ام ساقي بيار آن آب را من نيز چشم از خواب خوش برمي نکردم پيش از اين روز فراق دوستان شب خوش بگفتم خواب را هر پارسا را کان صنم در پيش مسجد بگذرد چشمش بر ابرو افکند باطل کند محراب را من صيد وحشي نيستم در بند جان خويشتن گر وي به تيرم مي زند استاده ام نشاب را مقدار يار همنفس جز من نداند هيچکس ماهي که بر خشک اوفتد قيمت بداند آب را وقتي در آبي تا ميان دستي و پايي ميزدم اکنون همان پنداشنم درياي بي پاياب را امروز حالا غرقه ام تا با کناري اوفتم آنگه حکايت گويمت درد دل غرقاب را گر بي وفايي کردمي يرغو به قاآن بردمي کان کافر اعدا ميکشد ، وين سنگدل احباب را فرياد مي دارد رقيب از دست مشتاقان او آواز مطرب در سرا زحمت بود بواب را سعدي چو جورش مي بري نزديک او ديگر مرو اي بي بصر من مي روم؟ او مي کشد قلاب را ¤ نويسنده: سيد محمد
![]() 3 ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
![]() | خانه :: بازديد امروز :: :: بازديد ديروز :: :: کل بازديدها :: :: درباره من :: سيد محمد[20] بپرسيد تا بگم :: لينک به وبلاگ :: :: آرشيو :: :: اوقات شرعي :: :: لينک دوستان من:: پيمان دانلود :: لوگوي دوستان من:: :: خبرنامه وبلاگ ::
:: موسيقي ::
| ||||||||